پژواك

طنز،عكس،كاريكاتور و خبرهاي داغ سياسي

لیلی زیر منحنی تورم مجنون شد-طنز نبوی

Posted by حامد سازگار در 3 دسامبر 2008

احمدی نژاد: » مشکلات اقتصادی بر زندگی زن و مرد عاشق موثر نیست.»‏

از عشق تو من سیر نمی شوم

مجنون نیم ساعتی است کنار منحنی تورم ایستاده است، لیلی از راه می رسد.‏

مجنون: آه، لیلی من!‏
لیلی: آه، مجنون من!‏

مجنون: چشمانم از دیدن تو سیر نمی شود.‏
لیلی: آه، من هم چشمانم از دیدن تو سیر نمی شود.‏

مجنون: الهی دورت بگردم که از چرخش به دور تو سیر نمی شوم.‏
لیلی: الهی من هم دورت بگردم که من هم از چرخش به دور تو سیر نمی شوم.‏

مجنون: الهی مژگان تو مثل تیر وسط قلب من بخورد که از دیدن مژگان تو سیر نمی شوم.‏
لیلی: الهی خم زلف تو دور گردنم پیچ و تاب بخورد که از پیچش زلفان تو سیر نمی شوم.‏

مجنون: چشمم کف پایت که از دیدن جورابت سیر نمی شوم.‏
لیلی: بوی پیراهنت به دماغم که از بو کردن اسپری ات سیر نمی شوم.‏

مجنون: از گرد پای کوی تو بر موج قلزم دماغم سیر نمی شوم.‏
لیلی: از دیدن قامت راست سرو تو در بوستان عشق خودم سیر نمی شوم.‏

‏( لیلی و مجنون سه سال بدون اینکه تلویزیون نگاه کنند یا روزنامه بخوانند یا خرید کنند یا ‏تاکسی سوار شوند یا با کسی حرف بزنند همینطور قربان صدقه هم می روند….)‏

مجنون: اصولا من نمی دانم چرا اینقدر سیر نمی شوم…..‏
لیلی: آه، من هم اصولا نمی دانم چرا اینقدر گرسنه ام…..‏

مجنون: جدا تو هم خیلی گرسنه ای؟
لیلی: آره جان تو، سه ساله داریم قربون صدقه هم می ریم، از گشنگی مردم…..‏

مجنون: می گم بیا یه ذره راه بریم شاید سیر شدیم….‏
لیلی: ولی فکر کنم اگر راه بریم از گشنگی می افتیم و می میریم….‏

مجنون: من عاشقتم، ولی سیر نمی شم…..‏
لیلی: منم سیر نمی شم….‏

مجنون و لیلی از گرسنگی زیر منحنی تورم می افتند و غش می کنند. در همین حال عده ای ‏در حالی که شعار می دهند انرژی هسته ای حق مسلم ماست از کنار آنها رد می شوند و می ‏روند. ‏

عشق شوری در نهاد ما نهاد…. ‏

لیلی روبروی مرکز آمار ایران بغل خیابان منتظر است. آن طرف دویست و هفتاد و شش ‏اکیپ در حال اجرای طرح امنیت اجتماعی اند، مجنون سر می رسد و به طرف لیلی می رود. ‏‏( قیمت زمین تا وقتی مجنون به پیش لیلی برسد پنج درصد بالا می رود)‏

مجنون: لیلی!( صدایش طنین می اندازد)‏
لیلی: مجنون!( صدایش در خیابان می پیچد)‏

مجنون و لیلی به طرف هم می دوند، اما هر چه می دوند به هم نمی رسند، دو گروه از ‏مامورین طرح امنیت اجتماعی بین آنها ایستاده اند.‏

مامور مرد به مجنون: هشه! کجا؟
مجنون: من عاشقم، عاشق!‏

مامور مرد: تو به قبر ابوی نسبتا مرحومت خندیدی که عاشقی!( دو بامبی می زند توی سرش)‏
لیلی( با گریه می آید): تو رو خدا نزنیدش، اون عشق منه، مجنوووووووون!‏

مامور زن( لیلی را می گیرد): اوی آکله! چیه نعره می کشی؟ شوهرته؟
لیلی: نه، عشق منه…..‏

مامور زن: عقدنومه دارین؟ سند داری؟ محضر عقد کردین؟‏
لیلی: نه، ما عاشقیم….. فقط عاشق…..‏

مامور زن: نومزدته؟ حلقه داری؟
لیلی: نه، حلقه عشقش به گردنمه…..‏

مامور زن: بیخودی چرت و پرت نگو، یا عقدنومه بده یا می ری بازداشت…..‏
مامور زن دست لیلی را می گیرد و او را به طرف ماشین نیروی انتظامی می برد….‏
مجنون( جیغ می کشد): نه، نبریدش، اون عشق منه!‏
مامور مرد: پس تو هم اعتراف می کنی که شریک جرمش هستی؟ تو رو هم می بریم…..‏
مجنون و لیلی را در دو اتومبیل جدا گانه می برند…..‏

یک ماه بعد: مجنون و لیلی آزاد می شوند، ولی به محض اینکه برای دیدن هم به محل ‏قرارشان جلوی بانک تجارت می روند مرحله دوم طرح امنیت اجتماعی اجرا شده و هر دو ‏دستگیر و لیلی با دستبند و مجنون با آفتابه و دستبند به زندان می روند….. در این مدت قیمت ‏زمین سی درصد اضافه شده و اجاره خانه یک و نیم برابر شده است.‏

شش ماه بعد: مجنون و لیلی آزاد می شوند و بعد از اینکه تعهد می دهند که بدون رضایت ‏خانواده همدیگر را نبینند، به محض آزادی با هم قرار می گذارند که جلوی بانک ملی میدان ‏فاطمی سراغ همدیگر بروند. آنها در جریان اجرای مرحله سوم طرح امنیت اجتماعی دستگیر ‏شده و دوباره زندان می روند. و در این مدت قیمت زمین دو برابر و اجاره خانه دو و نیم ‏برابر می شود.‏

یک سال بعد: یک سال بعد لیلی و مجنون آزاد و پس از اقدام به دیدار مجدد در مقابل وزارت ‏اقتصاد و امور دارائی در جریان اجرای مرحله هفتم طرح امنیت اجتماعی دستگیر می ‏شوند…. و در این مدت قیمت خرید خانه دو و نیم برابر و اجاره خانه سه برابر شده است….‏
‏ ‏محمود قصه گو: بله فرزندان من! لیلی و مجنون که سخت عاشق هم بودند سه سال را در ‏زندان گذراندند و مشکلات اقتصادی به هیچ وجه بر زندگی و عشق آنان اثری نگذاشت، آنها ‏حتی تا آخرین روزهای زندان هم متوجه نشدند که قیمت ها اضافه شده است، چرا که آنها ‏اینقدر عاشق هم بودند که همه اش در زندان بودند و کسی که در زندان باشد متوجه افزایش ‏قیمت ها نمی شود، پس نتیجه می گیریم که آدم وقتی عاشق باشد چون زندانی می شود متوجه ‏افزایش قیمت ها نخواهد شد. ‏

قصه ما به سر رسید، کلاغه چون نمی تونست اجاره خونه شو بده، بنا براین اصلا دلیلی ‏نداشت که بره طرف خونه اش که بهش برسه یا نرسه…..‏

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: